خرید بک لینک
اتفاق غم انگیزی است که گوشه ای از این دنیا نشسته باشی و کسی را دوست داشته باشی که حتی یک نقطه اشتراک باهاش نداری و او را دوست داری چون فقط خوب است. و غم انگیز تر آن است که کیلومتر ها آن طرف تر در یک شهر دیگری زندگی کند و حتی یک لحظه از شبانه روز زندگی اش را هم به تو فکر نمی کند.

نوشته شده در جمعه نهم تیر ۱۳۹۶ساعت 22:54 توسط ندا|


برچسب: نویسنده: آرتمیس صمیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 18:06

آدمهای خوب و دوست داشتنی هنوز هستند توی این دنیا. تا دنیا را جای بهتری برای زندگی برایت کنند. تا امیدوار بشوی که هنوز انسانیت و اخلاق نمرده. تا یادت بیاید که باید خوب باشی. مثل همین آدمهای تک و توک خوب. تا خوبی سرایت کند به همه دنیا. آی آدمهای خوب زندگیم. ممنونم که هستید. ممنونم که دلخوشم به بودنتان.

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 1:10 توسط ندا|


برچسب: نویسنده: آرتمیس صمیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 18:06

دوست داشتم زیاد داستان می نوشتم، تا بتوانم هر روز با تو حرف بزنم. ما که جز حرفهای داستانی چیزی نداریم به هم بگوییم. من داستان می خواندم برایت. تو نظرت را می گفتی. شوخی می کردیم. لابلاش حرف می زدیم و می خندیدیم. و دل من قند می شد از بودنت. اما این روزها زبان داستانی ام کم می آید برای به حرف کشاندنت.

باش. همیشه کنارم باش خوب من.

نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 18:10 توسط ندا|

برچسب: اتفاق,اشتباه,دوست,داشتنی, نویسنده: آرتمیس صمیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 18:06

داریم با هم حرف می زنیم. مثل همه شبهای آخری که چیزی نمانده به تحویل داستانمان و من و تو هنوز هیچ غلطی نکرده ایم. مدام چت می کنیم و با هم کلنجار می رویم تا بلکه چیز به درد بخوری در بیاوریم از لابلای کلمات. چند دقیقه بعد استوری می گذاری از یک کافه. یک لیوان بستنی میوه ای بزرگ. و یک لپ تاب. و پایینش می نویسی من و دوستم آمده ایم کافه. کافه برایم آشناست. باید یکی از هزاران کافه چهار راه ولیعصر باشد. می دانم که همیشه پایه ی تنهایی خودت هستی برای کافه و کسی را همراه نمی کنی. این را از لیوان تنهایی ات هم می شود فهمید. هنوز داریم چت می کنیم. چیزی ته دلم را قلقلک می دهد که پیام بدهم با کدام دوستت رفته ا

برچسب: نویسنده: آرتمیس صمیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 18:06

عکس گذاشته ای از همان کافه دوست داشتنی که من هم عاشقش هستم. روی همان میزی نشسته ای که یک ماه پیش با رفیق جان نشسته بودم. از همان چیزهایی عکس انداخته ای که برای من هم جالب بوده و ثبتشان کرده ام. مقاومت عجیبی می کنم که نیایم و نگویم که: چه جالب. این همان میز مشترکی است که دوتایی مان خاطره داریم ازش. خوب که چی؟ شب و روز دنبال این اشتراکات می گردم که چی بشود؟ چرا پاک نمی شوی از روزمرگی هایم؟ زیادی آغشته ات شدم. باید دنبال حلّال ات بگردم... نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۶ساعت 19:17 توسط ندا|

برچسب: نویسنده: آرتمیس صمیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 18:06

میم جان عزیز رفیق دوست داشتنی این روزهام. از صبح که چشمهام را باز کردم غم عجیبی انگار چنگ انداخته روی گلوم و ولم نمی کند. نمی دانم از کجا این غم آمده و دارد خفه ام می کند. از کجا اینهمه بزرگ شده و چنگ انداخته به قلبم و دارد می کشتم. دیروز که حالم خوب بود. خیلی خیلی خوب. از روزی که تصمیم گرفتم یک کار بزرگ برای تولدت کنم و بچه ها را جمع کردم، هر روز یک حس خوبی زیر پوستم می دوید و انگیزه می داد از اینکه دارم برای عزیزم کاری می کنم. تمام این یک ماه را مدام بالا و پایین کردیم و حرف زدیم و فکر کردیم. خودم پای تمامش ایستادم. آنقدر گشتیم تا توانستیم بهترین انتخاب را برایت داشته باشیم. پنج تاییمان تمام

برچسب: نویسنده: آرتمیس صمیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 18:06

دوسـتى هايتان را به عشـق نرسانيد! به جايى كه سلام دادنش، سرحالتان بياورد و قربان صدقه هاى بى منظورش، خاص شود برايتان. دوسـتى هايتان را به جايى كه يكروز حرف نزدن با او خلقتان را تنگ ميكند و احوالپرسى نكردنش، حال خوبتان را بد ميكند، نرسانيد. دوست كه بمانيد لااقل كنارِ خودتان داريدش؛ قد يكـ تبریک تولد، قدِ يک گپ و چاى عصرانه، قد يك شب بخير گفتن و عزيزم شنيدن از زبانش، قد نعمت بودنش. به عشق كه برسانيدش، در حسرت دوباره شنيدن اسمتان از زبانش هم ميمانيد، بقيه چيزها كه ديگر هيچ ... #فاطمه_جوادى نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۶ساعت 11:17 توسط ندا|

برچسب: نویسنده: آرتمیس صمیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 18:06

قطعا یک روزی می رسد که تمام این حال های خوب تمام می شوند. این دوستی ها. این کلنجارهای ما با هم. همه شیطنت هایی که می کنیم. همه اینها تمام می شوند و دوباره من می مانم و هجوم تمام خاطراتی که من را می کُشند. ای کاش زن نبودم و مجبور نبودم تمام زخم های عاشقی دنیا را با خودم بکشم. ای کاش کسی وجود داشت که عاشقی اش می ارزید و تمام حس های خرابم را می شست و می فرستاد به جهنم. گاهی میگویم لعنت به ف که وسط آن همه جمعیت توی بازار، از ناکجا آباد پیدایش شد و دستم را گرفت و کشید لابلای این آدمها. نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 20:56 توسط ندا|

برچسب: نویسنده: آرتمیس صمیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 18:06

صفحه بندی